سر آغاز

به نام حضرت دوست که هر چه داریم و نداریم همه از اوست.

هر چه خوبی و حسن و زیبایی داریم و هر چه شر و بدی و زشتی نداریم همه و همه از اوست.

انسانهای باهوش از تجربیات خود استفاده می کنند ولی انسانهای نابغه از تجربیات دیگران.  

با امید به اینکه بتوانیم از تجربیات یکدیگر همچون چراغی روشن در مسیر پر پیچ و خم زندگی استفاده کنیم آغاز می کنیم ........

 

گروهی کوشش بسیار کردند                       که شهری در بیابانی بسازند

ولی افسوس که از یاد بردند                       برای شهر انسانی بسازند

درس زندگی ........

یک افسانه صحرایی از مردی می گوید که می خواست به واحه دیگر مهاجرت کند و شروع کرد به بار کردن شترش.

فرشهایش لوازم پخت و پز و صندوقهای لباسش را بار کرد ( و شتر همه را پذیرفت ) وقتی خواست به راه بیفتد پر آبی زیبایی را به یاد آورد که پدرش به او داده بود.

پر را برداشت و بر پشت شتر گذاشت. اما با این کار جانور زیر بار تاب نیاورد و جان سپرد .

حتما مرد فکر کرده است :شتر من حتی نتوانست وزن یک پر را تحمل کند.

گاهی ما هم در مورد دیگران همین طور فکر می کنیم (نمی فهمیم که شوخی کوچک ما شاید همان قطره ای بوده است که جامی پر از درد و رنج را لبریز کرده. )

خدا کند که از این پس در برخورد با مخاطبان خود فقط از دریچه نگاه وتصور خود برخورد نکنیم و شرایط دیگران را هم در نظر بگیریم.                                 

                                                                     به امید آن روزها                                             

/ 2 نظر / 207 بازدید
پریسا

دلم برای خدایم عجیب تنگ است و تنهاییم بس بزرگ. آنقدر بزرگ که جز او هیچ کس را یارای پرکردنش نیست. خدایم را هیچ نیازی به من نیست هر چند در تندیس آِفرینش اگر ذره ای چون من نبود،چیزی کم بود.و خدا من را فهمید و خدا من را خواست آن زمان که هنوز ،خود فهمیدن نمیدانستم.و آن زمان که هنوز خودی نبود که دوستش بدارم ، خدا دوستش داشت. و من تنها به ندای قلبم دلخوشم که هر دم نوازشم میدهد و میگوید: ((با توام.پس نگران مباش. با توام.پس لبخند بزن. مرا بجوی تا بیابی. بجوی تا عشقم را حس کنی. در ژرفای غم و در اوج شادی،من با توام و در تو جاری.همچو خون در رگهایت. کافیست بخواهی و بجویی.)) و من میخواهم و خواهم جست

پریسا

حرف هست و صدا هست و فریاد هم! داد هست و داغ هست و درد هم! سکوت نه از سر بی حوصلگی و تکرار روز مره گی که از نعره های در گلو خفه شده است! از حرفهای ناگفته ایست که فریاد میشود و گوشی شنوا برای آن نیست از ناگفته های گره مانند در گلوست که راه نفس را بند می آورد راه سخن میبندد و حرف را درون سینه محبوس میکند با آه های بلند راه نفس باز می کنیم اما ...... انگار نه انگار