به نام او
همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی
چه زیان تو را که من هم، برسم به آرزویی
به کسی جمال خود را ننموده ای و بینم
همه جا به هر زبانی بود از تو گفتگویی
غم و درد و رنج و محنت، همه مستعد قتلم
تو ببر سر از تن من، ببر از میانه گویی
به ره تو بس که نالم، ز غم تو بس که جویم
شده ام ز ناله نائی، شده ام ز مویه مویی
همه خوشدل آنکه مطرب، بزند به تار چنگی
من از این خوشم که چنگی بزنم به تار مویی
چه شود که راه یابد،سوی آب تشنه کامی
چه شود که کام جوید،ز لب تو کامجویی
شود این که از ترحم، دمی ای سحاب رحمت
من خشک لب هم آخر، ز تو تر کنم گلویی
بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت
سر خم می سلامت، شکند اگر سبویی
همه موسم تفرج، به چمن روند و صحرا
تو قدم به چشم من نه، بنشین کنار جویی
*****
پرسیدم از او چو باعث هجران را
گفتا سببی نیست که گویم آن را
من چشم توام، اگر نبینی چه عجب
من جانم توام،کسی نبیند جان را
هر که را عشق دوست آیین است
گر برد نام غیر بی دین است
یا حق
به نام او
سلام
سلامی به روشنی پیام امام حسین (ع) در کربلا
داشتم همین طور فکر می کردم البته نه به یه موضوع خاص.
البته بهتره بگم ذهنم مشغوله.......
نسبت به دور و اطراف ... آدما..... رفتار .........برخورد........بندگی.......
آیا ما آدما تا چه حد قدر شناس و شکر گذاریم؟
آه !! ........
یاد ضرب المثل:"خر از پل گذشتن " افتادم.
حالا که این طور شد اجازه بدید حرف دلم رو در قالب یه داستان بگم.
یار و یاور
کوهستان........
برف و سپیدی..........
قله وصخره های سخت........
غروب خورشید......
و یه کوهنورد که در حال صعود به قله کوهه.
همین طور که با مشقت و دقت خیلی زیاد در حال نزدیک شدن به قله بود......
ناگهان سنگ زیر پاش شل می شه و سقوط میکنه
خدایا ! به دادم برس .... من جز تو کسی رو ندارم.............
ای یار و یاور بی پناهان ناجی....................
و خلاصه از همین حرفا که ما آدما وقتی درمونده می شیم یادمون می افته.....
همین طور که داشت سقوط می کرد ناگهان
طنابی که به خودش بسته بود به جایی گیر میکنه و توی هوا معلق می شه
خدایا شکرت خدایا شکرت
خیلی ازت ممنونم من جونم رو مدیون تو هستم خدایا تو منو نگه داشتی......
ناگهان از طرف خدا بهش وحی می شه:
طناب رو ببر!
خدایا این طناب منو نگه داشته اگه طنابو ببرم می میرم!......
نه من این کار رو نمی کنم ...... جونمو دوست دارم.... نمی خوام بمیرم...
فردای اون روز رهگذرایی که از اونجا رد می شدن با صحنه غم انگیزی مواجه شدند .
همه یه کوهنورد رو دیدن که به فاصله یک متری از سطح زمین آویزون مونده و از شدت سرما یخ زده و مرده.
فکر کنم که این داستان تونسته باشه جان مطلب رو ادا کرده باشه.
خدا کنه که هیچ وقت یادمون نره که خدا همیشه و همه جا با بنده هاش هست و از همه مهمتر اینکه بنده هاشو دوست داره و خیر و صلاحشونو می خواد.
البته خیر و صلاح واقعی نه خیر و صلاحی که ما فکر می کنیم.
خدایا شکرت
نظرات ()