در کوی نیکنامی ما را گذر ندادند گر تو نمی پسندی تغییر کن قضا را

عشق واقعی
نویسنده : بنده خدا (تازه اگه لیاقت بندگی داشته باشه) - ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٧

به نام او

 

برای کسی که دوستش داری از غرورت بگذر

                                                          نه برای غرورت از کسی که دوستش داری

 

 

چندین سال پیش،دختری نابینا زندگی می کرد

که به خاطر نابینا بودن

از خویش متنفر بود.

او از همه تنفر داشت الا نامزدش.

روزی دختر به پسر گفت:

اگر روزی بتوانم دنیا را ببینم،

آن روز

روز ازدواجمان خواهد بود.

 

روزها همچنان می گذشتند

تا اینکه

شانس به او روی آورد

و شخصی حاضر شد

تا یک جفت چشم به دختر اهدا کند.

آنگاه بود که دختر توانست

همه چیز،

از جمله نامزدش را ببیند.

***

پسر شادمانه از دختر پرسید:

آیا زمان ازدواج ما فرا رسیده ؟

دختر وقتی که دید

پسر نابیناست

شوکه شد!

بنابراین در پاسخ گفت:

"متاسفم"

نمی تونم با تو ازدواج کنم،

آخه تو نابینایی!...

پسر در حالی که به پهنای صورتش اشک می ریخت،

سرش را پایین انداخت و از کنار تخت دختر دور شد.

بعد رو به سوی دختر کرد و گفت:

بسیار خوب

فقط از تو خواهش می کنم

مراقب چشمان من باشی.

 

                                                                          یا حق


comment نظرات ()