در کوی نیکنامی ما را گذر ندادند گر تو نمی پسندی تغییر کن قضا را

پسرک و آخرین شمع
نویسنده : بنده خدا (تازه اگه لیاقت بندگی داشته باشه) - ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٧

 

به نام او

 

چهار شمع به آرامی می سوختند.

محیط اطراف آنقدر آرام بود که صدای آنها شنیده می شد.

شمع اول گفت:

من "صلح" نام دارم.

بنابراین هیچ کس نمی تواند مرا روشن نگه دارد،

پس بزودی خاموش خواهم شد.

شعله آن به سرعت کم و سپس خاموش شد.

دومی گفت:

من "ایمان" نام دارم!

احساس می کنم که کسی دیگر وجود مرا ضروری نمی داند و لزومی ندارد که بیش از این شعله ور بمانم.

وقتی سخنش به پایان رسید 

نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد.

نوبت به شمع سوم رسید.

او با ناراحتی گفت:

نام من "عشق" است. 

من دیگر قدرت روشن ماندن را ندارم.

مردم مرا کنار گذاشته اند و اهمیت مرا درک نمی کنند.

حتی عشق ورزیدن به نزدیکانشان را هم فراموش کرده اند.

طولی نکشید که او هم خاموش شد.

ناگهان پسرکی وارد اتاق شد

و دید که از چهار شمع، سه شمع خاموش شده است.

پسرک گفت:

چرا شماها روشن نیستید؟

شماها قرار بود تا وقتی که تمام شوید روشن بمانید!

سپس شروع به گریه کرد.

در این هنگام شمع چهارم گفت:

نگران نباش تا زمانی که من روشنم، 

میتوانی آن سه شمع دیگر را که خاموش شده اند،

روشن کنی.

من "امید" نام دارم. 

پسرک با خوشحالی آن را برداشت و سه شمع دیگر را روشن کرد.

 

 

 

(امید شعله ای است که نباید در زندگی ما خاموش شود.

زیرا با امید، عشق، صلح و ایمان را باز هم خواهیم داشت.)  

 

 

هر جا که خداوند تو را به لب دریا هدایت کرد

بدان اعتماد کن.

زیرا یا تو را از پشت خواد گرفت،

و یا شنا کردن را به تو خواهد آموخت.

 

 

 

 

 

                                                       یا حق

 


comment نظرات ()