در کوی نیکنامی ما را گذر ندادند گر تو نمی پسندی تغییر کن قضا را

حکمت خداوندی
نویسنده : بنده خدا (تازه اگه لیاقت بندگی داشته باشه) - ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ بهمن ،۱۳۸٧

به نام او

 

سلام

به یاد حضرت دوست که هرچه داریم و نداریم همه و همه از اوست.

کی می دو نه سرنوشتش چیه یا به قول دیگه قسمتش..............

ای خدا

                                                         ای خدا

تا حالا خیلی در مورد حکمت خدا شنیدیم،ولی تا چه حد درک کردیم .................

 

شوالیه ای به دوستش گفت:

بیا به کوهستانی برویم که خدا در آنجا سکنا دارد.

می خواهم ثابت کنم که خدا فقط بلد است از ما چیزی بخواهد،

در حالی که خودش برای سبک کردن بار ما کاری نمی کند.

دیگری گفت:

خوب، من هم می آیم تا ایمانم را نشان بدهم.


همان شب به قله کوه رسیدند.......

و از درون تاریکی آوایی را شنیدند:

سنگهای روی زمین را بر پشت اسبانتان بگذارید.

شوالیه اول گفت:

دیدی؟!

بعد از این کوهنوردی،می خواهد بار سنگین تری را هم با خود ببریم.

من که اطاعت نمی کنم!

شوالیه دوم به دستور آوا عمل کرد.

وقتی پای کوه رسیدند،

سپیده دم بود و

نخستین پرتوهای آفتاب بر سنگهای شوالیه مطیع تابید:

الماس ناب

الماس

بودند.

استاد می گوید تصمیم های خداوند اسرارآمیز،اما همواره به سود ماست.

 

 

 

از سحرگاه که از خواب بیدار می شیم تا چه اندازه به آواهای اطرافمون دقت می کنیم.

یا اینکه فکر می کنیم که از خواب بیدار شدیم.

این خداست که به بنده اش می گه ای بنده :

                                                             تو مو می بینی و من پیچش مو

تا وقتی حکمت خدا هست ، مطمئنم که جایی برای ناامیدی نیست.

 

                                                                            به امید حق



comment نظرات ()